×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

تازه ها

امروز : شنبه, ۱۱ بهمن , ۱۴۰۴  .::.   برابر با : Saturday, 31 January , 2026  .::.  اخبار منتشر شده : 8 خبر
می‌گفتند بکشیدش، این بسیجیه/قاسمم جای سالم بر بدن نداشت

به گزارش کافه خبر قزوین؛ آنچه میخوانید پنج روایت از شب ۱۸ دی ماه سالجاری به قلم سهیلا عظیمی سردبیر خبرگزاری بسیج در قزوین است.

روایت اول

عاشورای سال ۶۱ هجری قمری، ظهر عاشورا. یک طرف لشگر سیدالشهدا(س) پشت سر امامشان به نماز ایستاده‌اند و یک طرف لشگر کفر و نفاق همچون کفتارهای گرسنه در انتظار فرصتی برای شکار.

نماز به پایان می‌رسد و وقت وداع است. سیدالشهدا(س) یکی یکی یارانش را راهی میدان می‌کند. فرزند برومندش علی‌اکبر، برادر جانبازش حضرت عباس، ماه منیر بنی‌هاشم… امام(ع) ابتدا از خانواده‌اش شروع می‌کند. بعد یکی یکی یاران وفادارش راهی می‌شوند. وداع هر یکی از شهدای کربلا، خود، روضه مجسم است. حالا دیگر روز از نیمه گذشته و در عصر خونین عاشورا، امام به قربانگاه می‌رود… از گودی قتلگاه سرازیر می‌شود و جمعیت بی‌صفتان دنیاپرست که برق سکه‌های اموی چشمشان را کور کرده، هر یک با نیزه‌ای در دست به سمت پیکر نیمه‌جان ارباب عالمین هجوم می‌آورند….

این یک سوی ماجراست… حالا زینب(س) در قامت پاسدار خیمه‌های حسین بن علی(ع)، از تل به گودی قتلگاه می‌نگرد… هراسناک و شتابان به سمت جمعیتی که هریک مسلح بر سر برادر مظلوم شهیدش ایستاده‌اند و با هر چه در توان دارند بر پیکر می‌زنند، می‌دود… به بالای سر برادر می‌رسد.. شمر، ناجوانمردانه و شقاوت‌مندانه بر روی پیکر نشسته… برق خنجر، قلب زینب(س) را می‌لرزاند… با آخرین نفس‌های سیدالشهدا(س)، نفس‌های خواهر هم به شماره می‌افتد… و فریاد یا محمدا یا ابتها از حنجره سوخته خواهر به عرش می‌رسد….

روایت دوم 

۱۸ دی ماه سال ۱۴۰۴ هجری شمسی مصادف با ۱۸ رجب سال ۱۴۴۷ هجری قمری، ساعت ۲۰:۳۰. ناگهان وحوش دوره دیده آمریکایی صهیونیستی همچون وحوش سال ۶۱ هجری قمری، به خیابان‌های شهر هجوم آوردند. برایشان جان انسان ارزش ندارد فقط می‌کشند و می‌سوزانند. آمده‌اند به قصد جان مردم. پیر و جوان ندارد. قرار است همه را از دم تیغ قساوت و کینه بگذرانند. اصلا آموزش دیده‌اند برای اینکه خیابان‌های شهر را صحنه جنگ کنند و جوی خون راه‌ بیندازند و این خصلت کفتارهاست که مرده‌خوار باشند و در تاریکی شبیخون بزنند… این صفت شیطان است…

روایت سوم

 تلفن لیلا به صدا در می‌آید. مکالمه‌ای کوتاه، .. الو سلام… و مکالمه بین زن و شوهر… لیلا برای ما دعا کنید.. و لیلا آرام و قرار ندارد… چی شده؟ .. و قاسم کربلای قزوین جواب می‌دهد؛ ما محاصره شدیم.. کجا… پمپ بنزین شهید بابایی… یک طرف پمپ بنزین آتش گرفته و یک طرف جمعیت ۲۰۰ نفری منتظرند تا ما از اینجا بریم بیرون و مارو تکه پاره کنند… تلفن قطع می‌شود و لیلا که حالا نفس‌هایش به شماره افتاده و مضطرب است به پدر قاسم که آن شب میهمان خانه‌ آنها بودند پیام قاسم را می‌رساند…

روایت چهارم

این را پدر قاسم می‌گوید: گفتم لیلا جان بپرس ببین قاسم و بچه‌ها کدوم پمپ بنزین هستن بریم کمکشون و لیلا آدرس پمپ بنزین شهید بابایی را می‌دهد. برادرم زودتر از من خودش را به آنجا رسانده بود. برادرم می‌بیند که پیکر یکی از شهدا، بین یک نازل سوخته در پمپ بنزین و یک خودرو ال۹۰ قرار گرفته اما به دلیل جراحات زیاد نشناخته بود که این پیکر مربوط به قاسم است. به محض اینکه آشوبگران متوجه شدند برادرم در حال کمک به آن شهید است، او را نیز مورد ضرب و شتم قرار داده بودند.

من به جایگاه پمپ بنزین رسیدم. اوضاع خیلی وحشتناک بود. شعله های آتش زبانه می‌کشید و جمعیت آشوبگران هر کسی را که می‌دیدند می‌گفتند که بسیجی است و او را هم می‌زدند. صحنه‌ای که دیدم صحرای محشر بود. پیکرهای شهدا روی زمین و زیر هجوم وحشیانه آشوبگران مسلح بود. 

برای اینکه قاسم را پیدا کنم، پیکرهای پاک شهدای مظلوم را که کامل به خون آغشته شده بود در آغوش می‌گرفتم اما هیچ کدام قاسم نبود. صحنه‌ای بسیار دلخراشی بود و تصور آن صحنه‌ها هنوز قلبم را فشار می‌دهد.

 به سمت اتاق انتهای پمپ بنزین رفتم. آنجا دو نفر سرباز داخل اتاق بودند که با دیدن من سپر را در مقابل خودشان گرفتند. گفتم نترسید من آمده‌ام کمکتان کنم. آنها بمن گفتند که شما بروید اگر متوجه شوند ما اینجا هستیم حتما ما را هم می‌کشند. مجبور شدم آنها را تنها بگذارم. دوباره یکی یکی چهره شهدا را نگاه کردم و آخرین شهید، قاسم من بود. قاسم را از پاهای لاغرش شناختم چون تمام صورتش زیر دست و پا و ضربات سلاح‌های آشوبگران تروریست له شده بود.

احساس کردم هنوز جان در بدن قاسمم هست. دامادمان کنارم بود با کمک او قاسم را روی دوش گرفتم تا هر طور شده او را به بیمارستان برسانیم بلکه نجات پیدا کند. 

تمام بدن قاسم مثل مشک حضرت عباس سوراخ شده بود و از تمام بدنش خون جاری بود، به هر زحمتی شده خودم را به خودرو پژویی که در آن نزدیکی بود رساندم و به راننده گفتم؛ کمکم می‌کنی تا پسرم را به بیمارستان برسانم؟ راننده که مرد منصفی بود کمک کرد و به سمت بیمارستان حرکت کردیم. در مسیر یک آمبولانس در حرکت بود. برادرم از آمبولانس خواست توقف کند و قاسم را سوار آمبولانس کردیم.

دستم زیر سر قاسمم بود و خون بسیار زیادی از بدن پسرم می‌رفت. در مسیر چندین بار آمبولانس مورد حمله وحشیانه آشوبگران قرار گرفت اما به هر زحمتی که بود قاسم را به بیمارستان تامین اجتماعی رساندیم.

پدر شهید به این قسمت روایت که رسید اشک امانش نداد و ادامه داد؛ وقتی به بیمارستان رسیدیم یاد حال مضطر حضرت زینب(س) افتادم و با خودم گفتم خانم جان چه کشیدی وقتی لحظه لحظه صحرای کربلا و پیکر اربا اربای اهل بیت را دیدی؟ راستش اضطرابی که آن ساعت بر قلبم وارد شد هنوز ادامه دارد و هرگز فراموشم نخواهد شد. با خودم می‌گفتم آنها که بر پیکر شهدای کربلا تاختند اسب‌هایی بودند که سوارانشان آنها را می‌راندند اما امروز اینها که بر پیکر شهدا تاختند چه اسمی می‌توان به آنها گذاشت.

روایت پنجم

پدر شهید در حالی که بسیار منقلب شده بود از ناجوانمردی تروریست‌ها و غافلان می‌گوید: چند خانم، کمی آن‌ورتر دست در دست هم داده بودند و در حال رقص بر سر پیکر شهدا بودند. جگرم سوخت وقتی این صحنه‌ها را دیدم. آخر شما چقدر نامردید، کسی را که مدافع وطن، ناموس، رهبری و امنیت است را اینگونه به شهادت برسانید و بعد هم بالای سرشان برقصید.

صدای اذان از گلدسته‌های مسجد بلند می‌شود و این روایت، پیوند می‌دهد مرا دوباره به عصر عاشورا. یاد کلام شهید آقا مرتضی آوینی افتادم که گفت؛ «حلقوم‌ها را می‌توان برید اما فریادها را هرگز، فریادی که از حلقوم بریده برمی‌آید جاودانه می‌ماند».

قصه شهادت شهدای جنگ تروریستی اخیر، روضه مجسم است آنجا که زینب(س) به گودی قتلگاه رسید و پیکرهای سربریده برادران و فرزندان و یارانشان را دید و گریست. اما بانوی صبر در کاخ یزید با یک جمله، ستون‌های جهان را تا امروز لرزاند. آنجا که گفت: «…ما رأیت الا جمیلا»…

ما نیز فرزندانمان گلویشان بریده شد، دستانشان بریده شد، تن‌هایشان چاک چاک و تکه‌تکه شد، سوخت و خاکستر شد، اما صدای گلوی بریده جاودانه است و جز زیبایی در این ره سرخ هیچ ندیدیم…

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.